همانند درختی بودم که پاییزش در راه است....!

هر روز بیشتر وبیشتر برگ,برگ زندگی خود را به حراج می گذاشتم وبا دلی پر تقدیم به

سرنوشت خویش می کردم!

زمستان خود را می دیدم بی هیچ برگی و تن سرما زده ام را در

میان انبوهی از سردی خاطرات!

خاطراتی که زمانی گرمابخش زندگیم بودند و اکنون تن نحیفم را می لرزاندند...!

می دانستم بعد از هر زمستانی,بهاری در راه است اما,زمستان وجود خود را متفاوت

می دیدم!گویا برای همیشه به خواب زمستانی فرو رفته بودم!

اما نمی خواهم....!

نمی خواهم دیگر بلرزم...

آری...بهاری در راه است!

بهاری متفاوت از تمام سالهای من!بهاری زیباتر...

اما این بار می خواهم همیشه بهار بمانم,بی هیچ پاییز و زمستانی!

شاید اینگونه او نیز بهاری بودن را یاد بگیرد....!!!