نپرسید که چرا سیاه پوشم...

نپرسید که این چادر سیاه که هر روز و شب به دورم می کشم برای

چیست؟؟!!

نمی خواهم حتی سپیدی دستانم در میان این همه سیاهی

بدرخشد...

چندیست که عزادارم و سیه پوش دل خویشم...

آخر مدتیست که خودم را از دست داده ام!

نمیدانم چگونه و برای چه،اما خوب میدانم کجا!

من عزادار نیستی خویشم در میان هستی دیگران!

وجود من در میان بی وجودیهایم دفن شده!

شاید روزی مسیح من نیز بیاید و با دم خود از نو زنده ام کند  اما شاید

هم برای همیشه....