چقدر دلم برای کودکی هایم تنگ شده...

حتی برای یک سال قبل،درست همین روز ها!

برای روز های پاک بودن و معصوم بودنم....!زمانی که با شهامت در مقابل خدا

می ایستادم و از پاک بودنم برای او می گفتم.اما...چندیست که توان روبه رو شدن با

 خدایم را هم ندارم!

کاش هیچ وقت تو را نمی دیدم...!

نمی دانم چگونه صفحه دلم را با مداد سیاهت خط خطی کردی و هرچه دلت خواست

در آن به تصویر کشیدی!

چه نقاش خوبی بودی اما،امضای ماندنت در میان خط خطی هایت گم شد!

چقدر دلم کودکی هایم را می خواهد!

خدایا من خودم را می خواهم بدون هیچ نقاشی و خط خوردگی!

خودم را می خواهم... صاف صاف

بگو قلبم را به من پس بدهد.دیگر توان نفس کشیدن در میان آلودگی هایم را ندارم!

من هوای پاک دلم را می خواهم !

می خواهم نفس بکشم دست در دست تو!

بدون هیچ  وابستگی احساسی به نقاش چیره دست زندگیم...!