برای او می نویسم....

برای کسی که چشمانم  هیچگاه او راندید! 

برای کسی که دستانم هیچ گاه تن واقعی او را لمس نکرد !   

برای کسی که گرمای دستانش را عطش  عشق میدیدم اما،نمیدانستم از سوزش

درونش بود!

برای او که نمیدانست کیست اما،مرا خوب می شناخت!

برای کسی می نویسم که زمانی  عاشقانه به او میگفتم دوستت دارم اما نمیدانستم

دوست داشتن یعنی،اجازه ی رهایی او از دام من!  

برای کسی می نویسم که دنیایم بود،ولی نمی دانستم که دنیا آنقدر کوچک است که

در برابر چشمانت گم می شود!

آری برای او می نویسم....

  برای کسی که باران بود و نمی دانست که وجودش گرد و غبارم را 

می زدود! 

او نیست و من اکنون در میان گرد وغبار دنیای خاکی خویش دفن

شده ام!   

برای کسی می نویسم که ادعای کوری می کرد ولی،چشمانش دنیا را در خود جای

می داد!

آری برای او می نویسم.....

برای کسی که رهایم کرد در میان یک دنیا ناباوری و چه خودخواه بودم که

نمیدانستم پرنده ای را از قفس رها کرد تا،به او معنای واقعی پرواز را بیاموزد،و نه قصه

تلخ عادت را.....

خودش می داند که برای چه کسی می نویسم!

دوستش دارم زیرا که ندانسته دوستم داشت.....