غروب می کنم در این شامگه سیاه...   

هرچندکه به شوق طلوع زنده ام هنوز

 

پروانه ام که می چرخم به دور شمع

آید ندایی به سمعم که بچرخ و بسوز

 

       میسوزم و میسازمو میچرخم به دور شمع      

نشنیده کس صدایم و ناید ناله ام بگوش..

 

 بحروجودم خشک شدو نمانده ذره ای از من

شایدکه رودکوچکی شوم ازاشک و آه وسوز

 

چون لاله داغ دیده خم گشتم بسوی خاک

در انتظار شکفتنم  هر روز و شب هنوز.....

 

از آه من خون میشود این لاله و شمع،افسرده حال

شمع افسرده نوری ندارد و لاله داغ میبیند هنوز.....

 

ای غم چه خواهی ازین آشیانه ی تهی....؟؟؟

من آرزوی خویش را گم کرده ام درروشنی روز

 

پیمان شکن نی ام خدا لیکن دلم پر است

از گریه های ناتمام و از اشک و آه وسوز