خدایا نگاهم کن.

آنقدر با خودم بیگانه شده ام  که دیگر جایی برای بازگشت نمیبینم...

آنقدر شانه های نحیفم قوی شده است که سنگینی بار گناه های

هرروزه ام آزارم نمی دهد...!

انقدر وقیح شده ام  که در چشمانت زل میزنم  و بی تفاوت از حضورت

دست به هر کاری میزنم.....

خدایا چه بگویم که در میان شادی های خودم هم غریبم...

آنقدر غریب که دیگر آینه هم مرا نمی شناسد...

دلم پر است از خودم،از لغزش های پی در پی و مکررم...

از اینکه دانسته به خطا میروم و از تو هر لحظه دورتر میشوم و تو به من

هر لحظه نزدیکتر...

دلگیرم از آلوده شدن پاکی دیروزم و نا پاکی بی شرمانه امروزم...

از چشمان نگران مادرم و از چهره ی چروکیده و خسته ی پدرم...

شرم دارم از وجود نالایق و بیهوده ام....

شرم دارم از ناتوانی در برابر جبران تمام مهربانی هایت...

شرم دارم از خودم،از وجودم،جسمم،ذهنم...

شرم دارم از تمام نباید بودن ها و باید نبودن ها...

کاش می شد انقدر در آغوشت اشک بریزم که دیگر جایی برای باران

اشک های تو نباشد...

خدایا کاش می توانستم همان باشم که تو می خواهی..